شمس الدين حافظ

13

ديوان كامل و جامع هديه حافظ ( فارسى )

مىخواند ولى خون مىريزد و سفرهء زهدفروشى و سالوسى و رياكارى را گسترده ، او با چشمان باز ، انگشتان خون‌آلوده‌اى را مىديد كه آسمان را نشانه گرفته و كشتگانى را مشاهده مىكرد كه حاكم زاهد پيشه ، در طى تلاوت قرآن به قتل آنان مبادرت ورزيده است ، او اين همه شرنگ قاتل و زهر هلال را با چشمان خود مىبيند ، او مشاهده مىكند اگرچه در ميخانه‌ها بسته شده ولى درهاى تزوير و رياى فراوانى باز و گشوده شده است . مرگ جانكاه شيخ ابو سحق ، خون از مژهء او روان مىسازد و با افول دولت شيخ ابو سحاق اينجو ، گيسوى چنگ به مرگ مى ناب بريده و نامه تعزيت دختر رز را مىخواند ، يك‌جا چرخ بازيگر را در غير مراد خود برهم مىزند و در عين حال خود را نامراد يافته و مىگويد : در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز * چه توان كرد كه سعى من و دل باطل بود راستى خاتم فيروزهء بواسحاقى * خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود بالاخره عصر خفقان حاكميت امير مبارز الدين خاتمه پيدا مىكند و دورهء شاه شجاع فرا مىرسد ، پرده‌هاى تزوير كنار رفته و شخصيت‌هاى مصنوعى فرومىريزند و نمايشهاى دروغين از ضرورت مىافتند . ز كوى ميكده دوشش به دوش مىبردند * امام شهر كه سجاده مىكشيد به دوش حافظ ، خود را در فضاى آزاد دولت شاه شجاع مىبيند كه به دنبال يك خفقان نفس‌گير استبداد امير مبارز الدين حاصل آمده است ، طبيعتا اين آزادى به دنبال آن خفقان شديد يك انتحار است ، زيرا همه آزادىخواهان پس از اين فترت مىخواهند در اين فضاى آزاد خود را رها سازند و بر بسيارى از رفتارهاى ريايى تيغ و شمشير فسق كشند و پرده ريا را به شمشير فجور و ظلم پاره كنند ، به‌طورىكه حافظ فرياد برمىآورد . دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات * مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش او شعر خود را با تردستى خاصى از ايهام و ديگر آرايه‌ها مالامال مىسازد تا بتواند بر منبر وعظ و خطابه آنها را از تندروىها بازدارد ، به‌طورىكه خودش هم گرفتار تيغ بىرحم آنان نگردد . نابسامانى حكومت و اوضاع درهم ريخته زمان حافظ و حكومت اتابكان سلغرى و آل مظفر در شيراز ، موجب شده كه شعرا و سخنگويان زيادى از آن ديار هجرت كنند و يا در گوشه‌اى به حالت انزوا جاى خوش نمايند و در تب‌وتاب نباشند ، زيرا سخن گفتن در محيط آن روز شيراز بسيار مشكل بود ، با يك حركت نابجا و حساب نشده سرها به باد مىرفت . حافظ ، شيراز را دوست دارد ، او وطن‌دوستى است كه دل از شيراز برنمىدارد بنابراين ، در رويدادهاى شهر هم ، خود را سهيم و شريك مىداند ، پس نمىتواند بر روى اوضاع سياسى و اجتماعى زمان خود